عزیزم. عزیزم که همهچیز فراموشت میشود. مثلِ وقتی که میرفتی چیزی بیاوری، به جایش چیزِ دیگری میآوردی. عزیزم که همهچیز فراموشت میشود. تو همهی لحظههایی که دوستت داشتم فراموشت میشود. تو تمامِ لحظه
دارم شهرِ لغزان گوش میدم وَ به تو فکر میکنم. روزِ اوّلی که اومدی گفتی ۱۹۸۴ اورول رو بخون. که «بعد تو اومدی با کتابات». وَ فکر میکنم درستترین ریاکشنی که به مرگت دیدم جایی بود که غزال بلند خندید، گفت: «صوفی مُرده.»
غولِ غم امروز صبح اومد از خواب بیدارم کرد. هی با اضطراب تکونم داد گفت پاشو، پاشو. چشامو باز کردم، هوا ابری بود، اتاق تاریک بود. قولِ غم با چشمای تر و لبای آویزون بالا سرم واسّاده بود و منتظر نگام میک